سه مسافر، خسته از سفری طولانی به شهر متروک رسیدند. شاید دو یا سه ماه بود که در مسیر راه به شهر یا آبادی بر نخورده بودند. این شهر هم، بنا به دلیلی نامعلوم – شاید طاعون یا سیاه زخم – متروکه شده بود. همه چیز به حال خودش رها شده و درجای خودش مانده بود. مسافر با تعجب به در و دیوار نگاه کردند و در میدان بزرگ شهر توقف کردند. شهر کوچکی بود، و یک کلیسا در امتداد خیابان وجود داشت. در انتهای یک خیابان باریک یک مسجد دیده می شد و در کنار یک میکده، کنیسایی ساخته بودند. مجسمه بودا در وسط میدان پیکرتراشی شده بود چند گاو مقدس هندو مشغول چریدن چمنهای محوطه کلیسا بودند. همه اینها برای سه مسافر عجیب بودند و نگاهشان را مملو از پرسشهای بی جواب می کردند. آنها می دانستند که خانه و حمام و بیمارستان به چه کاری می آمدند اما درباره پرستشگاهها ایده به خصوصی نداشتند. به هر حال شب را برای رفع خستگی و گرسنگی در یک مهمانسرا اقامت کردند.
صبح روز بعد مسافر اول از خواب برخاست و دست و رویی به آب زد و کمی هوای تازه استنشاق کرد. وقتی همه بیدار شدند اولی گفت: «اینجا برای ماندن مناسب است. درست است که شهر خالی از سکنه است؛ اما یک زندگی بهتر مرا امیدوار کرده. آیا موافقید تا آخر عمر همینجا اقامت کنیم؟»
بقیه به علامت تأیید سر تکان دادند و در نهایت همگی ماندنی شدند. اولی بعد از گردشی کوتاه در شهر گفت: «آن خانه بزرگ و مجلل از آن من. من آن را برمیدارم.»
دومی جواب داد: «باشد. من در کلبه کوچک کنار میدان اقامت میکنم. همان برای من کافی است.»
سومی گفت: «و من هم باقی خانه ها را برمیدارم. هرشب در یک منزل میخوابم تا یکنواختی زندگی آزارم ندهد!»
هرسه به همان قسمی که خواسته بودند به زندگی ادامه دادند. بعد از گذشتن چند ماه، هرسه خسته شدند و در میدان شهر جلسه برگزار کردند. اولی گفت:
«این ساختمانهای عجیب چیستند؟»
دومی جواب داد: «خانه هایی برای آدمهای خاص. نوع وسایل زندگی در آنها روش زندگی را مشخص می کنند… مثلا در آن بنا (کلیسا) یک انسان با تعداد زیادی فرزند زندگی میکرده، چرا که یک جای بلندتر با تعدادی صندلی هست، یا در این بنا (مسجد) کسی زندگی میکرده که به خواب علاقه زیادی داشته چون در بستر آن تعداد زیادی زیر انداز نرم وجود دارد. در این یکی بنا (کنیسا) مردمانی بوده اند که به زندگی در شب و تاریکی عادت داشته اند چون پر از شمع است.»
سومی گفت: «ولی از ابزارهای عجیبی که داشتند سر در نیاوردم. در آن بنا (کلیسا) اشیایی طلایی به شکل دو خط متقاطع وجود دارد که گمان میکنم نوعی وسیله جنگ است. در این بنا (مسجد) قطعاتی گلین به شکل مکعب هست که باید نوعی وسیله طبخ باشد، در این بنا (کنیسا) چیزی به شکل عجیب هست (نظرقربانی) که می بایست در جادو و جنبل به کار آید.»
اولی بعد از کمی فکر اضافه کرد: «اما در همه آنها کتابی وجود دارد که به زبانهای عجیبی نوشته شده (منظور لاتین، عربی و عبری است) و ترجمه نام همه آنها آمده است: کتاب مقدس. چیزی برای راهنمایی و ارشاد انسانها. چیزی برای پرستش خدا.»
دومی گفت: «خدا چیست؟»
سومی جواب داد: «شاید آن جسم زرین، شاید آن مکعب خاکی و شاید آن طلسم جادویی.»
اولی گفت: «و همه این کتابها کمابیش توسط این گاوهای سرگردان (گاوهای مقدس هندوها) جویده شده اند و آنها در پای آن مجسمه بزرگ (بودا) پشکل انداخته اند. من فکر میکنم بهتر است یکی از این کتابها را برگزینیم و راه درست زندگی را پیدا کنیم.»
دومی جواب داد: «من خود میتوانم راه زندگی ام را پیدا بکنم. من با آواز پرندگان و صدای جویبار و مقداری نان دلخوشم و گمان نمیکنم چیزی وجود داشته باشد که به من آموخته شود.»
سومی گفت: «من موافقم. اما کدام کتاب را انتخاب کنیم؟»
دومی با دلخوری گفت: «حالا که چنین تصمیمی دارید من هم قبول میکنم… پیشنهاد میکنم هریک به سمت یک کتاب برویم و هرکه سعادتمند شد دیگران از او تبعیت کنند. موافقید؟»
دو نفر دیگر موافقت کردند و هریکی کتابی را انتخاب کرد. اولی به کلیسا رفت، دومی مسجد را برگزید و سومی در کنیسا مشغول شد. بعد از گذشتن هفته ها، مردی که در کلیسا بود به میکده رفت و شراب نوشید. مسافر دوم با شلاق به جانش افتاد و سومی با دیدن زخمهای مسافر اول وحشت کرد و به کنیسا دوید و پنداشت که همه قصد جان او را دارند. بعد از گذشتن ماهها، نزاع و درگیری بین سه نفر بالا گرفت و کار به جنگ و خونریزی کشید. دیگر، کسی بدون سلاح از منزل بیرون نمی آمد و هریک از سایه خودش وحشت داشت. زندگی سخت شده بود. یک روز، هرسه در میدان شهر، و هر یک در گوشه ای ایستادند و یکدیگر را پاییدند.
دومی گفت: «شما بنده مال و زر و زور هستید. تو یک خانه مجلل برگزیدی ای طماع مالدوست!»
اولی گفت: «و تو بدبخت مفلوک و زاغه نشینی؛ ذاتت از ابتدا همین بود، تو یک خانه کوچک خواستی، همان که لیاقتت بود!»
سومی گفت: «شما هر دو ننگ روی زمین هستید. هردو ریاکار و از خدا بی خبر!»
اولی و دومی جواب دادند: «تو خاموش شو ای بی همه چیز که همه شهر را صاحب شدی! شرم کن ای ملعون! همه چیز و همه کس را از آن خود میدانی…»
در همین لحظه، چشمشان به گوشه میدان افتاد. چیز عجیبی بود. یک زن، به میدان می آمد. یک زن با لباسی بلند و موهای بافته در گذر بود، او به کسی محل نگذاشت و یک راست رفت تا به زیر سایه بودا رسید. پشکل گاوها را از روی چمنهای نیمه جویده کنار زد و زیلویی انداخت و دراز کشید. بدنش کش آمده بود و سنگینی لباسش اندامش را نمایان کرده بود.
اولي گفت: «یک زن!»
دومی گفت: «یک انسان ماده!»
سومی فریاد زد: «یک موجود غیر مرد!»
هرسه نزدیک شدند. و شهوت درونشان میجوشید و چیزی در قلبشان به جریان افتاده بود. موهای زن، بافته شده از کنار گردنش می پیچید و بین سینه هایش تمام میشد. سه مسافر به زن نزدیک شده بودند. او در خوابی نازک به سر می برد. صدای نفس مردها، بیدارش کرد. آرام خیز برداشت و یکی یکی آنها را پایید. اولی گفت:
«با من بیا، من یک قصر مجلل دارم که در آن خوشبخت میشوی!»
دومی گفت: «گوش نکن! خوشبختی در سادگی است. یک خانه محقر با کوهی از صمیمیت دارم.»
سومی گفت: «فریب نخور. تو مالک من خواهی بود و من فرمانبردارم.»
زن برخاست و گفت:
«ای شیاطین، در کتاب مقدس نخوانده اید که چگونه با یک زن از غیر محارم رفتار کنید؟»
اولی جواب داد: «این بخش کتاب خورده شده!»
دومی پاسخ داد: «این قسمت کتاب را گاوها خورده اند!»
سومی گفت: «این بخش را گاوها نشخوار کرده اند!»
زن گفت: «آه. چگونه با شما همبستری کنم در حالیکه از آیینتان باخبر نیستم؟»
اولی به سمت گاوهایی که مشغول مقاربت بودند اشاره کرد و گفت: «مگر آن گاو نر از آیین آن گاو ماده باخبر است؟»
دومی گفت: «آری اهمیتی ندارد. بدون لباس و عریان، همه فاقد ایمان هستیم.»
سومی گفت: «بله در بستر همه یک کار میکنیم حتی اگر گاوپرست باشیم!»
در نهایت، زن حریف سه مسافر نشد. سلاحها کنار گذاشته شدند چون هدفی مشترک ایجاد شده بود. مسجد، کلیسا و کنیسا دوباره خالی شدند هر شب در یک خانه، چه مجلل، چه محقر و دور و نزدیک، در همه شهر ضیافت برپا بود. حالا شراب و شهوت می آمیختند و شلاق آویزان بود. شمعهای کنیسا خاموش ماندند و صلیبها و مهرها خاک گرفتند. گویی طاعون آمده بود.
صبح یک روز آفتابی، مجسمه بودا که پر از فضله پرندگان شده بود، درست مانند برج و باروهای پرستشگاهها دیگر به سه گاو که در پایش پشکل می ریختند نگاه کرد و خندید. زن مشغول جمع کردن اعانه و پخش شعارهای انسانی و آزادیخواهانه بود. زن یک شهروند نمونه شده بود، یک فرد متمدن که در هر خانه ای به رویش گشاده بود.
وحــــيِِِــــــــــــــــد
