لبخنـــــد بـــــــودا

دسامبر 29, 2008 با hamvatan

سه مسافر، خسته از سفری طولانی به شهر متروک رسیدند. شاید دو یا سه ماه بود که در مسیر راه به شهر یا آبادی بر نخورده بودند. این شهر هم، بنا به دلیلی نامعلوم – شاید طاعون یا سیاه زخم – متروکه شده بود. همه چیز به حال خودش رها شده و درجای خودش مانده بود.  مسافر با تعجب به در و دیوار نگاه کردند و در میدان بزرگ شهر توقف کردند. شهر کوچکی بود، و یک کلیسا در امتداد خیابان وجود داشت. در انتهای یک خیابان باریک یک مسجد دیده می شد و در کنار یک میکده، کنیسایی ساخته بودند. مجسمه بودا در وسط میدان پیکرتراشی شده بود  چند گاو مقدس هندو مشغول چریدن چمنهای محوطه کلیسا بودند. همه اینها برای سه مسافر عجیب بودند و نگاهشان را مملو از پرسشهای بی جواب می کردند. آنها می دانستند که خانه و حمام و بیمارستان به چه کاری می آمدند اما درباره پرستشگاهها ایده به خصوصی نداشتند. به هر حال شب را برای رفع خستگی و گرسنگی در یک مهمانسرا اقامت کردند.

 صبح روز بعد مسافر اول از خواب برخاست و دست و رویی به آب زد و کمی هوای تازه استنشاق کرد. وقتی همه بیدار شدند اولی گفت: «اینجا برای ماندن مناسب است. درست است که شهر خالی از سکنه است؛ اما  یک زندگی بهتر مرا امیدوار کرده. آیا موافقید تا آخر عمر همینجا اقامت کنیم؟»

بقیه به علامت تأیید سر تکان دادند و در نهایت همگی ماندنی شدند. اولی بعد از گردشی کوتاه در شهر گفت: «آن خانه بزرگ و مجلل از آن من. من آن را برمیدارم.»

دومی جواب داد: «باشد. من در کلبه کوچک کنار میدان اقامت میکنم. همان برای من کافی است.»

سومی گفت: «و من هم باقی خانه ها را برمیدارم. هرشب در یک منزل میخوابم تا یکنواختی زندگی آزارم ندهد!»

 هرسه به همان قسمی که خواسته بودند به زندگی ادامه دادند. بعد از گذشتن چند ماه، هرسه خسته شدند و در میدان شهر جلسه برگزار کردند. اولی گفت:

«این ساختمانهای عجیب چیستند؟»

دومی جواب داد: «خانه هایی برای آدمهای خاص. نوع وسایل زندگی در آنها روش زندگی را مشخص می کنند… مثلا در آن بنا (کلیسا) یک انسان با تعداد زیادی فرزند زندگی میکرده، چرا که یک جای بلندتر با تعدادی صندلی هست، یا در این بنا (مسجد) کسی زندگی میکرده که به خواب علاقه زیادی داشته چون در بستر آن تعداد زیادی زیر انداز نرم وجود دارد. در این یکی بنا (کنیسا) مردمانی بوده اند که به زندگی در شب و تاریکی عادت داشته اند چون پر از شمع است.»

سومی گفت: «ولی از ابزارهای عجیبی که داشتند سر در نیاوردم. در آن بنا (کلیسا) اشیایی طلایی به شکل دو خط متقاطع وجود دارد که گمان میکنم نوعی وسیله جنگ است. در این بنا (مسجد) قطعاتی گلین به شکل مکعب هست که باید نوعی وسیله طبخ باشد،  در این بنا (کنیسا) چیزی به شکل عجیب هست (نظرقربانی) که می بایست در جادو و جنبل به کار آید.»

اولی بعد از کمی فکر اضافه کرد: «اما در همه آنها کتابی وجود دارد که به زبانهای عجیبی نوشته شده (منظور لاتین، عربی و عبری است) و ترجمه نام همه آنها آمده است: کتاب مقدس. چیزی برای راهنمایی و ارشاد انسانها. چیزی برای پرستش خدا.»

دومی گفت: «خدا چیست؟»

سومی جواب داد: «شاید آن جسم زرین، شاید آن مکعب خاکی و شاید آن طلسم جادویی.»

اولی گفت: «و همه این کتابها کمابیش توسط این گاوهای سرگردان (گاوهای مقدس هندوها) جویده شده اند و آنها در پای آن مجسمه بزرگ (بودا) پشکل انداخته اند. من فکر میکنم بهتر است یکی از این کتابها را برگزینیم و راه درست زندگی را پیدا کنیم.»

دومی جواب داد: «من خود میتوانم راه زندگی ام را پیدا بکنم. من با آواز پرندگان و صدای جویبار و مقداری نان دلخوشم و گمان نمیکنم چیزی وجود داشته باشد که به من آموخته شود.»

سومی گفت: «من موافقم. اما کدام کتاب را انتخاب کنیم؟»

دومی با دلخوری گفت: «حالا که چنین تصمیمی دارید من هم قبول میکنم… پیشنهاد میکنم هریک به سمت یک کتاب برویم و هرکه سعادتمند شد دیگران از او تبعیت کنند. موافقید؟»

دو نفر دیگر موافقت کردند و هریکی کتابی را انتخاب کرد. اولی به کلیسا رفت، دومی مسجد را برگزید و سومی در کنیسا مشغول شد. بعد از گذشتن هفته ها، مردی که در کلیسا بود به میکده رفت و شراب نوشید. مسافر دوم با شلاق به جانش افتاد و سومی با دیدن زخمهای مسافر اول وحشت کرد و به کنیسا دوید و پنداشت که همه قصد جان او را دارند. بعد از گذشتن ماهها، نزاع و درگیری بین سه نفر بالا گرفت و کار به جنگ و خونریزی کشید. دیگر، کسی بدون سلاح از منزل بیرون نمی آمد و هریک از سایه خودش وحشت داشت. زندگی سخت شده بود. یک روز، هرسه در میدان شهر، و هر یک در گوشه ای ایستادند و یکدیگر را پاییدند.

دومی گفت: «شما بنده مال و زر و زور هستید. تو یک خانه مجلل برگزیدی ای طماع مالدوست!»

اولی گفت: «و تو بدبخت مفلوک و زاغه نشینی؛ ذاتت از ابتدا همین بود، تو یک خانه کوچک خواستی، همان که لیاقتت بود!»

سومی گفت: «شما هر دو ننگ روی زمین هستید. هردو ریاکار و از خدا بی خبر!»

اولی و دومی جواب دادند: «تو خاموش شو ای بی همه چیز که همه شهر را صاحب شدی! شرم کن ای ملعون! همه چیز و همه کس را از آن خود میدانی…»

در همین لحظه، چشمشان به گوشه میدان افتاد. چیز عجیبی بود. یک زن، به میدان می آمد. یک زن با لباسی بلند و موهای بافته در گذر بود، او به کسی محل نگذاشت و یک راست رفت تا به زیر سایه بودا رسید. پشکل گاوها را از روی چمنهای نیمه جویده کنار زد و زیلویی انداخت و دراز کشید. بدنش کش آمده بود و سنگینی لباسش اندامش را نمایان کرده بود.

اولي گفت: «یک زن!»

دومی گفت: «یک انسان ماده!»

سومی فریاد زد: «یک موجود غیر مرد!»

هرسه نزدیک شدند.  و شهوت درونشان میجوشید و چیزی در قلبشان به جریان افتاده بود. موهای زن، بافته شده از کنار گردنش می پیچید و بین سینه هایش تمام میشد. سه مسافر به زن نزدیک شده بودند. او در خوابی نازک به سر می برد. صدای نفس مردها، بیدارش کرد. آرام خیز برداشت و یکی یکی آنها را پایید. اولی گفت:

«با من بیا، من یک قصر مجلل دارم که در آن خوشبخت میشوی!»

دومی گفت: «گوش نکن! خوشبختی در سادگی است.  یک خانه محقر با کوهی از صمیمیت دارم.»

سومی گفت: «فریب نخور. تو مالک من خواهی بود و من فرمانبردارم.»

 زن برخاست و گفت:

«ای شیاطین، در کتاب مقدس نخوانده اید که چگونه با یک زن از غیر محارم رفتار کنید؟»

اولی جواب داد: «این بخش کتاب خورده شده!»

دومی پاسخ داد: «این قسمت کتاب را گاوها خورده اند!»

سومی گفت: «این بخش را گاوها نشخوار کرده اند!»

زن گفت: «آه. چگونه با شما همبستری کنم در حالیکه از آیینتان باخبر نیستم؟»

اولی به سمت گاوهایی که مشغول مقاربت بودند اشاره کرد و گفت: «مگر آن گاو نر از آیین آن گاو ماده باخبر است؟»

دومی گفت: «آری اهمیتی ندارد. بدون لباس و عریان، همه فاقد ایمان هستیم.»

سومی گفت: «بله در بستر همه یک کار میکنیم حتی اگر گاوپرست باشیم!»

در نهایت، زن حریف سه مسافر نشد. سلاحها کنار گذاشته شدند چون هدفی مشترک ایجاد شده بود. مسجد، کلیسا و کنیسا دوباره خالی شدند هر شب در یک خانه، چه مجلل، چه محقر و دور و نزدیک، در همه شهر ضیافت برپا بود. حالا شراب و شهوت می آمیختند و شلاق آویزان بود. شمعهای کنیسا خاموش ماندند و صلیبها و مهرها خاک گرفتند. گویی طاعون آمده بود.

صبح یک روز آفتابی، مجسمه بودا که پر از فضله پرندگان شده بود، درست مانند برج و باروهای پرستشگاهها دیگر به سه گاو که در پایش پشکل می ریختند نگاه کرد و خندید. زن مشغول جمع کردن اعانه و پخش شعارهای انسانی و آزادیخواهانه بود. زن یک شهروند نمونه شده بود، یک فرد متمدن که در هر خانه ای به رویش گشاده بود.

                                                                                         وحــــيِِِــــــــــــــــد

ادامه اعتراض…

دسامبر 2, 2008 با hamvatan

تحصن دوشنبه هم ادامه پیدا کرد!

از ساعت 11:30 تا ساعت 3:30 که شورای متحصنین برای مذاکره با رئیس دانشگاه رفتن. من شب برام یه مشکلی پیش اومد و نتونستم از شورای متحصنین قضیه رو پیگیری کنم ولی اون چیزی که از اطلاعیه های نصب شده روی برد دانشگاه چنین احساس میشد که طرف قصد قبولی استعفای فراهانی را ندارد. بچه ها تمام مدت زیر باران ایستادند.

اعتراض در پلی تکنیک

دسامبر 1, 2008 با hamvatan
یکشنبه تحصن بود! 

حدود ۷ ساعت تحصن کرده بودیم که فراهانی(مدیر کل امور دانشجویی) استعفا بده! ما که آخر نفهمیدیم کی پشت این بود که تمام مدت این همه دانشجو رو آدم هم حساب نکرد و فقط مزورانه لبخند زد!

با اون همه گندی که طرف بالا آورده و این همه دانشجویی که خواستار استعفاش بودند آقا با وقاحت تمام فرمودند :دلیلی نمی بینم که استعفا بدم!

تحصن دوشنبه از ساعت ۱۱ دوباره شروع میشه!

از شدت خستگی دارم ضعف می کنم. احساس می کنم حتی یه لحظه هم نمی تونم روی پاهام بایستم.این رو به دوستم میگم و به این جمله که می رسم یادم می افته که خدا رو شکر که دو تا پا دارم و از خستگی نمی تونم روش بایستم. 

سعید عرب لو از دانشجوهای ممتاز دورشته ای دانشگاه که روز جمعه از آسانسور خوابگاه 6 طبقه رو پرت شده پایین میاد جلوی چشمم! قضیه از این قراره که آسانسوری که سعید توش بوده (توی خوابگاه) بین طبقات گیر می کنه و وقتی می خوان سعید رو از زیر آسانسور بیرون بیارن سعید ۶ طبقه رو میافته پایین!

حالا به این نکته دقت کنید که گیر کردن آسانسور تو خوابگاه اینقدر عادیه که مسئولین خوابگاه بدون اطلاع به آتش نشانی خودشون سعی می کنن سعید رو از آسانسور بیرون بیارن!

حالا پای سعید شکسته و خرد شده! تا حالا ۲ تا عمل کرده و یه عمل هم دوشنبه داره! به احتمال زیاد یه پاش رو قطع می کنن و این یعنی یه فاجعه!

dsc۰۰۰۲۹.jpg

ببخشید اگه عکس زیادی دلخراشه! این عکس بعد از افتادن سعید گرفته شده!

و این هم متنی که امروز توی ۳۶۰ ام نوشتم!

او دیگر پای راست ندارد.برای هیچ وقت … .حتماً آنروز صبح که پا در آن آسانسور کذایی گذاشت فکر نمی کرد که چنین شود و شاید کلی برنامه داشت برای امروز و فردا و فرداهای دیگر. او دیگر پای راست ندارد و احتمالا همه برنامه هایش برای همه فردا ها بهم خورده است.

به تو چه بگویم عزیز؟

بگویم فراموش کن و از نو برنامه هایت را بنویس؟ بگویم شاید قسمت هایی از برنامه هایت باشد که بدون پای راست هم می شود انجامشان داد؛ به آنها دل خوش کن؟ بگویم …

و شما چطور آقای فراهانی؟

جواب وجدانتان را چگونه خواهید داد؟ می دانید ضعف عملکرد شما آینده یک جوان نخبه را تباه کرد؟ که اگر آن فرد نخبه نبود ودو رشته ای و ممتاز هم نبود، باز هم دانشجو بود و مسئولیتش به عهده شما! اصلا وجدانتان به درد آمده است یا در حال مذاکره برای رفع و رجوع اتفاق به وجود آمده هستید؟ متن سخنرانی احتمالی در جمع دانشجویان را حفظ می کنید؟ البته اگر اینقدر احساس مسئولیت کنید که در جمع دانشجویان حاضر شوید!

و ما چطور؟

چه می شد اگر تحصن امروز را کمی قبل تر برگزلر کرده بودیم؟ چه می شد اگر نگذاشته بودیم فراهانی هایی این چنین سرنوشت مان را به بازی بگیرند؟ چه می شد اگر مردمانی نبودیم که تا فاجعه رخ ندهد تکان نمی خورند؟

جشن کتاب سوزان

نوامبر 22, 2008 با hamvatan

دبيرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی ايران اعلام کرده‌است، «طرح جمع‌آوری کتاب‌های منفی از کتاب‌خانه‌های سراسر کشور به زودی اجرا خواهد شد.» بنابراين از اين به بعد – تا زمان نابودی کتابخانه‌های کشور- در کتابخانه‌ها فقط شاهد کتابهای مثبت خواهيم بود.

 

عضو کتابخانه:

سلام. کتاب «چنين گفت زرتشت» رو می‌خواستم. کدش چنده؟

متصدی:

 اين کتاب جمع شده. می‌خوای جاش چنين گفت معجزه هزاره سوم رو بدم؟

عضو کتابخانه:

 

نه. پس لطفاً کتاب «رام کردن زن سرکش» رو بديد. اثر ويليام شکسپير.

 

 

متصدی:

 

هيسس. اسم اون آدم رو ديگه نياری ها. از اون کتاب‌ها هم اصلاً نداريم.

 

می‌خوای جاش بيوگرافی فاطمه رجبی رو بهت بدم؟

 

 

عضو کتابخانه:

 

نه بابا اونو که امور تربيتی مدرسه بچه‌م مجانی بهشون داده. اشکال نداره.

 

لطفاً يه کتاب راهنمای آشپزی بديد.

 

 

متصدی:

 

اين کتاب‌ها رو هم چون تشخيص دادن که مال طبقه مرفهين هست جمع کردن. ولی در عوض

 

کتاب راهنمای «چگونه دختر شانزده‌ساله در آشپزخانه به انرژی هسته‌ای دست يافت»

 

رو برات ميارم. خيلی عاليه، نويسنده قصه هم خود دکتر احمدی‌نژاده.

 

 

عضو کتابخانه:

 

نه قربونت شم. اونو فيلمشو سه بار ديدم، کتابش به دردم نمی‌خوره.

 

شما چی پيشنهاد می‌دين؟

 

 

متصدی:

 

اگه کتاب علمی می‌خوای فعلاً فقط «خواص معجزه آسای اسيد سولفوريک» تاليف ع. پورمحمدی رو داريم

 

و “How can we change money to shit” از انتشارات بانک مرکزی را هم داريم.

 

 

عضو کتابخانه:

 

کی حوصله خوندن اين کتاب‌ها رو داره. کتاب سرگرم کننده ندارين؟

 

 

متصدی:

 

جلد پنجاه و سوم سفرهای استانی رو ببر. پسرم خونده بود کلی خنديده بود.

 

آخرش هم يه عالمه عکس‌های بامزه داره.

 

 

عضو کتابخانه:

 

خوبه همينو بدين لطفاً.

 

متصدی:

 

نداريم که الان. بايد بری تو صف!

باید یادم باشد

نوامبر 19, 2008 با hamvatan

میخوام امشب یه نخ ببندم دور انگشتم. مثل بچگی هام که وقتی میخواستم یادم بمونه میخوام پاکن دوستم رو براش بیارم یه نخ می بستم به انگشتم.

میخوام امشب یه نخ ببندم دور انگشتم که یادم بمونه ممکنه توی زندگی آدم تنهایی باشم ولی شاید گاهی بتونم تنهایی دیگرانی رو پر کنم!

باید یادم بمونه که باید خودم رو کنترل کنم وقتی احساس می کنم کسی به کمک نیاز داره و من می تونم کمکش کنم آخه این روزا آدم ها اینقدر گرفتارن که وقت ندارن فکر کنن کارم از سر فضولی نیست از سر محبته!

باید یادم بمونه که اینقدر کار نکرده دارم که وقت ندارم به تنهایی هام فکر کنم!

باید یادم بمونه که نباید تو دانشگاه دختر باشم! توی دانشگاهی که همه توش پسرن و همه اش باید مسابقه بدی که ثابت کنی تو هم از اونا کمتر نیستی وقتی واسه دختر بودن وجود نداره!

باید یادم بمونه وقتی ناراحتم نباید انتظار داشته باشم همکلاسی هام که از قضا همه هم پسر هستند ازم بپرسن که چمه و دلداریم بدن! چون پسرا فکر می کنن که وقتی یکی ناراحته باید به حال خودش بذاری و ما دخترا دوست داریم یکی بیاد حالمون رو بپرسه و دلداریمون بده. گفتم که جایی واسه دختر بودن نیست!!

باید یادم بمونه که باید یادم بره چه مشکلاتی دارم. اونم مشکلاتی که فکر کردن بهشون فقط واسه آدم یه جفت چشم خیس باقی میذاره با یه عالمه نگاه سرزنش کننده که بهت میگن:” دختر جان مسائل احساسیت رو واسه خودت و تنهاییت نگه دار! این لوس بازی ها یعنی چی؟”

باید یادم بمونه که اگه کسانی که واقعا دوسشون دارم منو اون اندازه که دلم میخواد دوست ندارن، کسانی هم هستن که منو واقعا دوست دارن حالا گیرم اونا آدم هایی نیستن که من دلم میخواد!

باید یادم باشه حق ندارم بلند بلند بخندم و زیاد سر و صدا کنم. اطرافیان من حوصله پر حرفی ها و صداهای مرا ندارند!

باید یادم باشد که یک انسان متمدن به حریم خصوصی انسان ها احترام می گذارد و درباره مشکلات آنها سؤال نمی کند . چه اهمیت دارد که قصد تو بر داشتن باری از دوش کسی باشد!

باید یادم باشد حق ندارم انتظار داشتم کسانی که فکر می کنم دوست من هستند برام وقت داشته باشند!

باید یادم باشه در دنیای مدرن تنها هستم!

راستی به نظر شما با یه نخ همه اینها یادم میمونه؟؟؟؟؟!!!!!!!!

                                                                                                                                                                           غزاله